بـاران نـشانـه
طراح قالب
ثامن تـــم
امکانات وب

امام باقر (علیه السلام) می فرماید: در آیه (امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف سوء.) مضطر، وجود مقدّس امام زمان است. وقت گذاشتن برای امام زمان مستحب نیست بلکه اوجب واجبات است. هیچ یک از مشغله های ما برای عدم توجه به امام زمان پذیرفته نیست، چرا که خداوند بر این عهد الهی بسیار تأکید نموده است. اگر کسی در قیامت بتواند از گذر وفاداری به این عهد، جان سالم به در برد، احتمال نجاتش بسیار است.

معصوم، تجلی تمام نمای خداوند در زمین است و پذیرش ولایت معصومی که از جانب خداوند به مقام امامت رسیده است، در حقیقت میثاق با خدا و عهدی الهی است.

در روایات بسیار آمده که اگر کسی امام زمانش را نشناسد و از دنیا برود، در حالت کفر مرده است.

همه ما نسبت به پدر و مادر، اطرافیان و هموطنانمان قیودی داریم که خود را ملزم به رعایت آنها میدانیم. اما آیا حتی برای یکبار امام زمانمان را جزء قیودی که خدا از ما اخذ کرده به شمار آورده ایم؟ آیا رعایت حق ولایتش برای لحظه ای از ذهنمان گذشته است؟

حالا این سۆال را از خودمان میپرسیم که از این پس چقدر حاضریم برای امام زمانمان وقت گذاشته و او را یاری کنیم؟ یا برای وفاداری به چنین عهدی چقدر تلاش خواهیم کرد؟

(ان العهد کان عنه مسئولاـ از عهد الهی سوال می کنند) در قرآن و روایات، امامت عهدی الهی شمرده شده است، و انسانها نمی توانند از آن بی توجه عبور کنند. بی اعتنایی به تنهایی، آوارگی و غربت امام زمان یقینا ما را در پیشگاه خدا مسئول و مورد بازخواست و در نهایت به عذاب اخروی دچار خواهد نمود.

امام باقر (علیه السلام) می فرماید: در آیه (امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف سوء) مضطر، وجود مقدّس امام زمان است. وقت گذاشتن برای امام زمان مستحب نیست بلکه اوجب واجبات است.هیچ یک از مشغله های ما برای عدم توجه به امام زمان پذیرفته نیست، چرا که خداوند بر این عهد الهی بسیار تأکید نموده است. اگر کسی در قیامت بتواند از گذر وفاداری به این عهد، جان سالم به در برد، احتمال نجاتش بسیار است.

یادمان باشد که مرگ در چند قدمی ماست و مهدی فاطمه تنهاتر و غریبتر از همیشه در انتظار یاری ما. دست کدام یک از ما محکمتر و استوارتر، دستان پسر فاطمه را خواهد فشرد؟ این تمام سعادت دنیا و ابدیت ماست اگر نفسهای مهدی در رگ زندگی ما به جریان افتاده و روحی آسمانی در کالبد تاریک خانه هایمان دمیده شود.

امام باقر (علیه السلام) می فرماید: در آیه (امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف سوء.) مضطر، وجود مقدّس امام زمان است. وقت گذاشتن برای امام زمان مستحب نیست بلکه اوجب واجبات است.هیچ یک از مشغله های ما برای عدم توجه به امام زمان پذیرفته نیست، چرا که خداوند بر این عهد الهی بسیار تأکید نموده است. اگر کسی در قیامت بتواند از گذر وفاداری به این عهد، جان سالم به در برد، احتمال نجاتش بسیار است

انواع دعا در ظهور

اول: به دعای معصومین ـ علیهم السلام ـ كه برای تعجیل فرج نموده‌اند، آمین بگوید. در حدیث است كه: آمین گوینده با دعا كننده شریك است. (مستدرك الوسائل، ج 5، ص 240)

واضح است كه چنین شركتی اگر برای كسی میسر شود و توفیقش را پیدا نماید، مشمول «ذلِكَ فَضْلُ اَلله یُۆْتیِهِ مَنْ یَشَاء.» این فضل خداست كه بر هركس بخواهد عطا می‌كند. (سوره مائده، آیه 54) خواهد بود.

دوم: از مۆمنین خواهش كند كه دعا كنند، و به هر شكلی كه بتواند آن‌ها را تشویق و ترغیب نماید، و هر كس به واسطه تشویق او دعا كند، مثل آن است كه خود او دعا كرده است، چون در بعضی از اخبار است كه:

«هر كس سنتی و عمل خیری را پایه گذارد به طوریكه در میان مردم رواج پیدا كند.‌ تا هنگامی كه این سنت و عمل خیرباقی است، هركس به آن عمل نماید، مانند ثواب عمل كننده برای آن شخص نوشته می‌شود،‌ خواه زنده باشد یا مرده، بدون آن كه از ثواب آن عمل كننده چیزی كم شود.» (بحارالانوار، ج 7، ص 94)

و واضح است كه این دعا از بهترین اقسام صدقات جاریه است.

علاوه بر آن، بعد از آن كه ثابت شد كه دعا برای فرج و ظهور امام زمان ـ علیه السلام ـ نصرت و یاری آن حضرت می‌باشد، پس كمك كردن وسعی و تلاش در وقوع آن هم، نصرت و یاری خواهدبود.

سوم: از خداوند درخواست كند كه به همه توفیق این دعا و این توبه را عنایت فرماید، كه از دعا برای آن حضرت غفلت ننمایند، و این هم به چند جهت نصرت و یاری آن حضرت است.

دعا

1. روایت شده كه:

«هركس در حق غیر دعا و طلب خیر نماید چندین برابر، از فیض آن خیر، به آن دعاكننده عطا می‌شود.» (كافی، ج 2، ص 507 و 508)

2. در بعضی از اخبار وارد شده كه: «از جمله دعاهای مستجاب، دعای مۆمن در حق برادران ایمانی است كه در غیاب آن‌ها صورت گیرد» این دعا در حق آن‌ها حتماً مستجاب است گرچه در دعا كننده، موانع اجابت دعا وجود داشته‌ باشد، زیرا فرموده‌اند: «با زبانی كه با آن گناه نكرده‌اید خدا را بخوانید» و آن شخص با زبان این دعا كننده گناه نكرده است.

بنابراین هر مۆمنی كه به جهت دعای او، موفق به دعا برای فرج شود،‌ چنان است كه خود او دعا كرده باشد،‌ چنانچه در عنوان تشویق و ترغیب بیان كردیم.

چهارم: دعا كند كه خداوند آن‌هایی را كه در دعا كردن برای آن حضرت كوشش می‌كنند یاری كند تا به آن موفق شوند. و بیان خواهدشد كه هر نوع اعانت و یاری كه به اهل صلاح واقع شود، پس آن اعانت ویاری به آن حضرت خواهد بود.

پنجم: دعا كند كه خداوندجمیع گناهانی كه سبب تأخیر فرج شده است بیامرزد، و بیان آن در عنوان یازدهم خواهد آمد.

ششم: دعا كند كه خداوند شر همه اشرار و منافقین كه باعث تأخیر فرج شده‌اند یا می‌شوند را بر طرف نماید.

هفتم: دعا كند كه خداوند اسباب فرج را با عافیت میسر نماید.

هشتم: دعا كند كه خداوند متعال موانع فرج را با عافیت بر طرف نماید.

نهم: دعا كند كه خداوند تمام انصار و یاوران آن حضرت را یاری نماید.

هركس از یاری ما اهل‌بیت ـ علیهم السلام ـ ناتوان باشد، پس در خلوت‌های خود دشمنان ما را لعنت كند، خداوند صدای او را به همة‌ فرشتگان از روی زمین تا عرش برین برساند، پس هرگاه این شخص دشمنان ما را لعنت كرد او را یاری كنند، و كسی كه او را لعنت نمی‌كند،‌ لعنت كنند،‌ سپس ثناكنند و عرض كنند خداوندا! بر این بنده‌ات كه به اندازة توانائی‌اش در راه تو بخشش كرد درود فرست، و اگر بیش از این برایش مقدور بود انجام می‌داد

دهم: دعا كند بر وجه كلی كه خداوند در فرج آل محمد ـ علیهم السلام ـ تعجیل نماید، خصوصاً با ضمیمه كردن صلوات، و بگوید: «الَلَّهم صلِّ علی محمَّد وَ آل محمَّد و عجِّل فََرَجهُم»

یازدهم: بر دشمنان آن حضرت لعنت كند ‌و شكست و سركوبی و خواری و ذلت و مقهور شدن آن‌ها را از خداوند متعال بخواهد، چنانچه در تفسیر امام حسن ـ علیه السلام ـ روایت فرموده از حضرت رسول ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ به این مضمون كه:

«هركس از یاری ما اهل‌بیت ـ علیهم السلام ـ ناتوان باشد، پس در خلوت‌های خود دشمنان ما را لعنت كند، خداوند صدای او را به همة‌ فرشتگان از روی زمین تا عرش برین برساند، پس هرگاه این شخص دشمنان ما را لعنت كرد او را یاری كنند، و كسی كه او را لعنت نمی‌كند،‌ لعنت كنند،‌ سپس ثناكنند و عرض كنند خداوندا! بر این بنده‌ات كه به اندازة توانائی‌اش در راه تو بخشش كرد درود فرست، و اگر بیش از این برایش مقدور بود انجام می‌داد.

در این هنگام ندائی از طرف پروردگار برخیزد كه: دعای شمار را مستجاب گرداندم و آواز شما را شنیدم، و به روح او دربین ارواح درود فرستادم و او را از برگزیدگان قرار دادم.» (بحارالانوار، ج 27، ص 222، حدیث 11)

دوازدهم: از برای وجود اقدس و اشرف آن حضرت دعا كند، و از خداوند متعال سلامتی و عافیت حضرتش را از جمیع آفات، غصه‌ها و ناراحتی‌ها، درخواست نماید.

و این قسم دعا؛ نصرت و یاری آن حضرت در جهات دنیوی ایشان است.

و مضمون همه ‌این عناوینی كه ذكر كردیم، در ضمن دعاهائی كه در مورد آن حضرت وارد شده مذكور است، علاوه بر آن كه گفتیم با این عناوین نصرت و یاری به‌ وجود مبارك آن حضرت نیز حاصل می‌شود.

بارالها دستان بی رمق و آلوده ما را به دستان عرشی آخرین باقیمانده ات در زمین برسان و ما را آماده یاری او و وفادار به عهدمان بگردان.

جمعه بیست و نهم آذر ۱۳۹۸ .::. 13:18 .::. .::.


بَابُ الِاضْطِرَارِ إِلَى الْحُجَّةِ
1- قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ الْكُلَيْنِيُّ مُصَنِّفُ هَذَا الْكِتَابِ رَحِمَهُ اللَّهُ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ عُمَرَ الْفُقَيْمِيِّ عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهُ قَالَ لِلزِّنْدِیقِ الَّذِی سَأَلَهُ مِنْ أَيْنَ أَثْبَتَّ الْأَنْبِيَاءَ وَ الرُّسُلَ قَالَ إِنَّا لَمَّا أَثْبَتْنَا أَنَّ لَنَا خَالِقاً صَانِعاً مُتَعَالِیاً عَنَّا وَ عَنْ جَمِیعِ مَا خَلَقَ وَ كَانَ ذَلِكَ الصَّانِعُ حَكِیماً مُتَعَالِیاً لَمْ يَجُزْ أَنْ يُشَاهِدَهُ خَلْقُهُ وَ لَا يُلَامِسُوهُ فَيُبَاشِرَهُمْ وَ يُبَاشِرُوهُ وَ يُحَاجَّهُمْ وَ يُحَاجُّوهُ ثَبَتَ أَنَّ لَهُ سُفَرَاءَ فِی خَلْقِهِ يُعَبِّرُونَ عَنْهُ إِلَى خَلْقِهِ وَ عِبَادِهِ وَ يَدُلُّونَهُمْ عَلَى مَصَالِحِهِمْ وَ مَنَافِعِهِمْ وَ مَا بِهِ بَقَاؤُهُمْ وَ فِی تَرْكِهِ فَنَاؤُهُمْ فَثَبَتَ الْ‏آمِرُونَ وَ النَّاهُونَ عَنِ الْحَكِیمِ الْعَلِیمِ فِی خَلْقِهِ وَ الْمُعَبِّرُونَ عَنْهُ جَلَّ وَ عَزَّ وَ هُمُ الْأَنْبِيَاءُ ع وَ صَفْوَتُهُ مِنْ خَلْقِهِ حُكَمَاءَ مُؤَدَّبِینَ بِالْحِكْمَةِ مَبْعُوثِینَ بِهَا غَيْرَ مُشَارِكِینَ لِلنَّاسِ عَلَى مُشَارَكَتِهِمْ لَهُمْ فِی الْخَلْقِ وَ التَّرْكِیبِ فِی شَيْ‏ءٍ مِنْ أَحْوَالِهِمْ مُؤَيَّدِینَ مِنْ عِنْدِ الْحَكِیمِ الْعَلِیمِ بِالْحِكْمَةِ ثُمَّ ثَبَتَ ذَلِكَ فِی كُلِّ دَهْرٍ وَ زَمَانٍ مِمَّا أَتَتْ بِهِ الرُّسُلُ وَ الْأَنْبِيَاءُ مِنَ الدَّلَائِلِ وَ الْبَرَاهِینِ لِكَيْلَا تَخْلُوَ أَرْضُ اللَّهِ مِنْ حُجَّةٍ يَكُونُ مَعَهُ عِلْمٌ يَدُلُّ عَلَى صِدْقِ مَقَالَتِهِ وَ جَوَازِ عَدَالَتِهِ‏
توضیح راجع بمباحثى که در کتاب حجت ذکر شده است مطالبى در ذیل حدیث 537 ذکر مى‏کنیم که مطالعه‏اش در اینجا مفید است ان اشاء الله تعالى.
(ابو جعفر محمد بن یعقوب کلینى منصف این کتاب رحمة الله گوید که براى ما حدیث کرد).
اصول کافى جلد 1 صفحه: 236 روایة: 1

ترجمه :
هشام بن حکم گوید: امام صادق علیه السلام بزندیقى که پرسید: پیغمبران و رسولان را از چه راه ثابت مى‏کنى؟ فرمود: چون ثابت کردیم که ما آفریننده و صانعى داریم که از ما و تمام مخلوق برتر و با حکمت و رفعت است و روا نباشد که خلقش او را به بینند و لمس کنند و بى‏واسطه با یکدیگر برخورد و مباحثه کنند، ثابت شد که براى او سفیرانى در میان خلقش باشند که خواست او را براى مخلوق و بندگانش بیان کنند و ایشان را بمصالح و منافعشان و موجبات تباه و فنایشان رهبرى نمایند، پس وجود امر و نهى کنندگان و تقریر نمایندگان از طرف خداى حکیم دانا در میان خلقش ثابت گشت و ایشان همان پیغمبران و برگزیده‏هاى خلق او باشند، حکیمانى هستند که بحکمت تربیت شده و بحکمت مبعوث گشته‏اند، با آنکه در خلقت و اندام با مردم شریکند در احوال و اخلاق شریک ایشان نباشند. از جانب خداى حکیم دانا بحکمت مؤید باشند، سپس آمدن پیغمبران در هر عصر و زمانى بسبب دلائل و براهینى که آوردند ثابت شود، تا زمین خدا از حجتى که بر صدق گفتار و جواز عدالتش نشانه‏اى داشته باشد، خالى نماند.
2- مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِیلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ مَنْصُورِ بْنِ حَازِمٍ قَالَ قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع إِنَّ اللَّهَ أَجَلُّ وَ أَكْرَمُ مِنْ أَنْ يُعْرَفَ بِخَلْقِهِ بَلِ الْخَلْقُ يُعْرَفُونَ بِاللَّهِ قَالَ صَدَقْتَ قُلْتُ إِنَّ مَنْ عَرَفَ أَنَّ لَهُ رَبّاً فَيَنْبَغِی لَهُ أَنْ يَعْرِفَ أَنَّ لِذَلِكَ الرَّبِّ رِضًا وَ سَخَطاً وَ أَنَّهُ لَا يُعْرَفُ رِضَاهُ وَ سَخَطُهُ إِلَّا بِوَحْيٍ أَوْ رَسُولٍ فَمَنْ لَمْ يَأْتِهِ الْوَحْيُ فَقَدْ يَنْبَغِی لَهُ أَنْ يَطْلُبَ الرُّسُلَ فَإِذَا لَقِيَهُمْ عَرَفَ أَنَّهُمُ الْحُجَّةُ وَ أَنَّ لَهُمُ الطَّاعَةَ الْمُفْتَرَضَةَ وَ قُلْتُ لِلنَّاسِ تَعْلَمُونَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص كَانَ هُوَ الْحُجَّةَ مِنَ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ قَالُوا بَلَى قُلْتُ فَحِینَ مَضَى رَسُولُ اللَّهِ ص مَنْ كَانَ الْحُجَّةَ عَلَى خَلْقِهِ فَقَالُوا الْقُرْآنُ فَنَظَرْتُ فِی الْقُرْآنِ فَإِذَا هُوَ يُخَاصِمُ بِهِ الْمُرْجِئُ وَ الْقَدَرِيُّ وَ الزِّنْدِیقُ الَّذِی لَا يُؤْمِنُ بِهِ حَتَّى يَغْلِبَ الرِّجَالَ بِخُصُومَتِهِ فَعَرَفْتُ أَنَّ الْقُرْآنَ لَا يَكُونُ حُجَّةً إِلَّا بِقَيِّمٍ فَمَا قَالَ فِیهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ كَانَ حَقّاً فَقُلْتُ لَهُمْ مَنْ قَيِّمُ الْقُرْآنِ فَقَالُوا ابْنُ مَسْعُودٍ قَدْ كَانَ يَعْلَمُ وَ عُمَرُ يَعْلَمُ وَ حُذَيْفَةُ يَعْلَمُ قُلْتُ كُلَّهُ قَالُوا لَا فَلَمْ أَجِدْ أَحَداً يُقَالُ إِنَّهُ يَعْرِفُ ذَلِكَ كُلَّهُ إِلَّا عَلِيّاً ع وَ إِذَا كَانَ الشَّيْ‏ءُ بَيْنَ الْقَوْمِ فَقَالَ هَذَا لَا أَدْرِی وَ قَالَ هَذَا لَا أَدْرِی وَ قَالَ هَذَا لَا أَدْرِی وَ قَالَ هَذَا أَنَا أَدْرِی فَأَشْهَدُ أَنَّ عَلِيّاً ع كَانَ قَيِّمَ الْقُرْآنِ وَ كَانَتْ طَاعَتُهُ مُفْتَرَضَةً وَ كَانَ الْحُجَّةَ عَلَى النَّاسِ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ أَنَّ مَا قَالَ فِی الْقُرْآنِ فَهُوَ حَقٌّ فَقَالَ رَحِمَكَ اللَّهُ‏
اصول کافى جلد 1 صفحه: 237 روایة: 2

ترجمه :
منصور بن حازم گوید: بامام صادق علیه السلام عرض کردم، همانا خدا برتر و بزرگوارتر از اینست که بخلقش شناخته شود (زیرا صفات مخلوق در او نیست و معرفت او موهبتى است از خودش و پیغمبران فقط راهنمائى مى‏کنند) بلکه مخلوق بخدا شناخته شوند، (بوسیله نور وجودى که از خدا بمخلوق افاضه شود و آنها پدید آمده‏اند (بلکه مخلوق خدا را بسبب خود او بشناسند) یعنى بوسیله صفاتى که خود او براى خودش بیان کرده است) فرمود: راست گفتى. عرض کردم: کسى که بداند براى او پروردگاریست سزاوار است که بداند براى آن پروردگار خرسندى و خشم است و خرسندى و خشم او جز بوسیله وحى یا فرستاده او معلوم نشود. و کسیکه بر او وحى نازل نشود باید که در جستجوى پیغمبران باشد و چون ایشان را بیابد باید بداند که ایشان حجت خدایند و اطاعتشان لازمست، من بمردم (اهل سنت) گفتم: آیا شما مى‏دانید که پیغمبر حجت خدا بود در میان خلقش؟ گفتند: آرى. گفتم: چون پیغمبر در گذشت، حجت خدا بر خلقش کیست؟ گفتند: قرآن، من در قرآن نظر کردم و دیدم سنى و تفویضى مذهب و زندیقى که به آن ایمان ندارد، براى مباحثه و غلبه بر مردان در مجادله به آن استدلال مى‏کنند، (و آیات قرآن را به رأى و سلیقه خویش بر معتقد خود تطبیق مى‏کنند) پس دانستم که قرآن بدون قیم (سرپرستى که آنرا طبق واقع و حقیقت تفسیر کند) حجت نباشد و آن قیم هر چه نسبت به قرآن گوید حق است، پس بایشان گفتم: قیم قرآن کیست؟ گفتند: ابن مسعود قرآن را مى‏دانست، عمر هم مى‏دانست، حذیفة هم مى‏دانست، گفتم تمام قرآن را؟ گفتند: نه، من کسى را ندیدم که بگوید کسى جز على علیه السلام تمام قرآن را مى‏دانست و چون مطلبى میان مردمى باشد که این گوید: نمى‏دانم و این گوید نمى‏دانم و این (على بن ابیطالب) گوید مى‏دانم، پس گواهى دهم که على علیه السلام قیم قرآن باشد و اطاعتش لازم است و اوست حجت خدا بعد از پیغمبر بر مردم و اوست که هر چه نسبت بقرآن گویید حق است، حضرت فرمود: خدایت رحمت کند.
3- عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ يُونُسَ بْنِ يَعْقُوبَ قَالَ كَانَ عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع جَمَاعَةٌ مِنْ أَصْحَابِهِ مِنْهُمْ حُمْرَانُ بْنُ أَعْيَنَ وَ مُحَمَّدُ بْنُ النُّعْمَانِ وَ هِشَامُ بْنُ سَالِمٍ وَ الطَّيَّارُ وَ جَمَاعَةٌ فِیهِمْ هِشَامُ بْنُ الْحَكَمِ وَ هُوَ شَابٌّ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع يَا هِشَامُ أَ لَا تُخْبِرُنِی كَيْفَ صَنَعْتَ بِعَمْرِو بْنِ عُبَيْدٍ وَ كَيْفَ سَأَلْتَهُ فَقَالَ هِشَامٌ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ إِنِّی أُجِلُّكَ وَ أَسْتَحْيِیكَ وَ لَا يَعْمَلُ لِسَانِی بَيْنَ يَدَيْكَ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ إِذَا أَمَرْتُكُمْ بِشَيْ‏ءٍ فَافْعَلُوا قَالَ هِشَامٌ بَلَغَنِی مَا كَانَ فِیهِ عَمْرُو بْنُ عُبَيْدٍ وَ جُلُوسُهُ فِی مَسْجِدِ الْبَصْرَةِ فَعَظُمَ‏
ذَلِكَ عَلَيَّ فَخَرَجْتُ إِلَيْهِ وَ دَخَلْتُ الْبَصْرَةَ يَوْمَ الْجُمُعَةِ فَأَتَيْتُ مَسْجِدَ الْبَصْرَةِ فَإِذَا أَنَا بِحَلْقَةٍ كَبِیرَةٍ فِیهَا عَمْرُو بْنُ عُبَيْدٍ وَ عَلَيْهِ شَمْلَةٌ سَوْدَاءُ مُتَّزِراً بِهَا مِنْ صُوفٍ وَ شَمْلَةٌ مُرْتَدِیاً بِهَا وَ النَّاسُ يَسْأَلُونَهُ فَاسْتَفْرَجْتُ النَّاسَ فَأَفْرَجُوا لِی ثُمَّ قَعَدْتُ فِی آخِرِ الْقَوْمِ عَلَى رُكْبَتَيَّ ثُمَّ قُلْتُ أَيُّهَا الْعَالِمُ إِنِّی رَجُلٌ غَرِیبٌ تَأْذَنُ لِی فِی مَسْأَلَةٍ فَقَالَ لِی نَعَمْ فَقُلْتُ لَهُ أَ لَكَ عَيْنٌ فَقَالَ يَا بُنَيَّ أَيُّ شَيْ‏ءٍ هَذَا مِنَ السُّؤَالِ وَ شَيْ‏ءٌ تَرَاهُ كَيْفَ تَسْأَلُ عَنْهُ فَقُلْتُ هَكَذَا مَسْأَلَتِی فَقَالَ يَا بُنَيَّ سَلْ وَ إِنْ كَانَتْ مَسْأَلَتُكَ حَمْقَاءَ قُلْتُ أَجِبْنِی فِیهَا قَالَ لِی سَلْ قُلْتُ أَ لَكَ عَيْنٌ قَالَ نَعَمْ قُلْتُ فَمَا تَصْنَعُ بِهَا قَالَ أَرَى بِهَا الْأَلْوَانَ وَ الْأَشْخَاصَ قُلْتُ فَلَكَ أَنْفٌ قَالَ نَعَمْ قُلْتُ فَمَا تَصْنَعُ بِهِ قَالَ أَشَمُّ بِهِ الرَّائِحَةَ قُلْتُ أَ لَكَ فَمٌ قَالَ نَعَمْ قُلْتُ فَمَا تَصْنَعُ بِهِ قَالَ أَذُوقُ بِهِ الطَّعْمَ قُلْتُ فَلَكَ أُذُنٌ قَالَ نَعَمْ قُلْتُ فَمَا تَصْنَعُ بِهَا قَالَ أَسْمَعُ بِهَا الصَّوْتَ قُلْتُ أَ لَكَ قَلْبٌ قَالَ نَعَمْ قُلْتُ فَمَا تَصْنَعُ بِهِ قَالَ أُمَيِّزُ بِهِ كُلَّ مَا وَرَدَ عَلَى هَذِهِ الْجَوَارِحِ وَ الْحَوَاسِّ قُلْتُ أَ وَ لَيْسَ فِی هَذِهِ الْجَوَارِحِ غِنًى عَنِ الْقَلْبِ فَقَالَ لَا قُلْتُ وَ كَيْفَ ذَلِكَ وَ هِيَ صَحِیحَةٌ سَلِیمَةٌ قَالَ يَا بُنَيَّ إِنَّ الْجَوَارِحَ إِذَا شَكَّتْ فِی شَيْ‏ءٍ شَمَّتْهُ أَوْ رَأَتْهُ أَوْ ذَاقَتْهُ أَوْ سَمِعَتْهُ رَدَّتْهُ إِلَى الْقَلْبِ فَيَسْتَيْقِنُ الْيَقِینَ وَ يُبْطِلُ الشَّكَّ قَالَ هِشَامٌ فَقُلْتُ لَهُ فَإِنَّمَا أَقَامَ اللَّهُ الْقَلْبَ لِشَكِّ الْجَوَارِحِ قَالَ نَعَمْ قُلْتُ لَا بُدَّ مِنَ الْقَلْبِ وَ إِلَّا لَمْ تَسْتَيْقِنِ الْجَوَارِحُ قَالَ نَعَمْ فَقُلْتُ لَهُ يَا أَبَا مَرْوَانَ فَاللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَمْ يَتْرُكْ جَوَارِحَكَ حَتَّى جَعَلَ لَهَا إِمَاماً يُصَحِّحُ لَهَا الصَّحِیحَ وَ يَتَيَقَّنُ بِهِ مَا شُكَّ فِیهِ وَ يَتْرُكُ هَذَا الْخَلْقَ كُلَّهُمْ فِی حَيْرَتِهِمْ وَ شَكِّهِمْ وَ اخْتِلَافِهِمْ لَا يُقِیمُ لَهُمْ إِمَاماً يَرُدُّونَ إِلَيْهِ شَكَّهُمْ وَ حَيْرَتَهُمْ وَ يُقِیمُ لَكَ إِمَاماً لِجَوَارِحِكَ تَرُدُّ إِلَيْهِ حَيْرَتَكَ وَ شَكَّكَ قَالَ فَسَكَتَ وَ لَمْ يَقُلْ لِی شَيْئاً ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَيَّ فَقَالَ لِی أَنْتَ هِشَامُ بْنُ الْحَكَمِ فَقُلْتُ لَا قَالَ أَ مِنْ جُلَسَائِهِ قُلْتُ لَا قَالَ فَمِنْ أَيْنَ أَنْتَ قَالَ قُلْتُ مِنْ أَهْلِ الْكُوفَةِ قَالَ فَأَنْتَ إِذاً هُوَ ثُمَّ ضَمَّنِی إِلَيْهِ وَ أَقْعَدَنِی فِی مَجْلِسِهِ وَ زَالَ عَنْ مَجْلِسِهِ وَ مَا نَطَقَ حَتَّى قُمْتُ قَالَ فَضَحِكَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع وَ قَالَ يَا هِشَامُ مَنْ عَلَّمَكَ هَذَا قُلْتُ شَيْ‏ءٌ أَخَذْتُهُ
مِنْكَ وَ أَلَّفْتُهُ فَقَالَ هَذَا وَ اللَّهِ مَكْتُوبٌ فِی صُحُفِ إِبْرَاهِیمَ وَ مُوسَى‏
اصول کافى جلد 1 صفحه: 238 روایة: 3

ترجمه :
جمعى از اصحاب که حمران و ابن نعمان و ابن سالم و طیار در میانشان بودند خدمت امام صادق علیه السلام بودند و جمع دیگرى در اطراف هشام بن حکم که تازه جوانى بود، نیز حضور داشتند، امام صادق علیه السلام فرمود: اى هشام: گزارش نمى‏دهى که (در مباحثه) با عمروبن عبید چه کردى و چگونه از او سؤال نمودى؟ عرضکرد: جلالت شما مرا مى‏گیرد و شرم مى‏دارم و زبانم نزد شما بکار نمى‏افتد، امام صادق علیه السلام فرمود: چون بشما امرى نمودم بجاى آرید. هشام عرض کرد: وضع عمروبن عبید و مجلس مسجد بصره او بمن خبر رسید، بر من گران آمد، بسویش رهسپار شدم، روز جمعه‏اى وارد بصره شدم و به مسجد آنجا در آمدم، جماعت بسیارى را دیدم که حلقه زده و عمروبن عبید در میان آنهاست، جامه پشمینه سیاهى بکمر بسته و عبائى بدوش انداخته و مردم از او سؤال مى‏کردند، از مردم راه خواستم، بمن راه دادند تا در آخر مردم بزانو نشستم: آنگاه گفتم: اى مرد دانشمند من مردى غریبم، اجازه دارم مسأله‏اى بپرسم؟ گفت: آرى. گفتم: شما چشم دارید گفت: پسر جانم این چه سؤالى است، چیزى را که مى‏بینى چگونه از آن مى‏پرسى؟!! گفتم: سؤال من همین طور است.گفتم: بپرسم، گفتم شما چشم دارید؟ گفت: آرى، گفتم: با آن چکار مى‏کنید؟ گفت: با آن رنگها و اشخاص را مى‏بینم، گفتم بینى دارید؟ گفت: آرى گفتم: با آن چه مى‏کنى گفت: با آن مى‏بویم، گفتم: دهن دارید؟ گفت آرى گفتم: با آن چه مى‏کنید؟ گفت: با آن مزه را مى‏چشم گفتم: گوش دارید؟ گفت آرى گفتم: با آن چه مى‏کنید؟ گفت: با آن صدا را مى‏شنوم گفتم: شما دل دارید گفت آرى گفتم: با آن چه مى‏کنید گفت: با آن هر چه بر اعضاء و حواسم در آید، تشخیص مى‏دهم، گفتم مگر با وجود این اعضاء از دل بى‏نیازى نیست؟ گفت، نه، گفتم چگونه؟ با آنکه اعضاء صحیح و سالم باشد (چه نیازى بدل دارى)؟ گفت پسر جانم هر گاه اعضاء بدن در چیزیکه ببوید یا ببیند یا بچشد یا بشنود تردید کند، آنرا بدل ارجاع دهد تا تردیدش برود و یقین حاصل کند، من گفتم: پس خدا دل را براى رفع تردید اعضاء گذاشته است؟ گفت: آرى، گفتم: دل لازمست و گرنه براى اعضاء یقینى نباشد گفت: آرى گفتم، اى ابا مروان (عمروبن عبید) خداى تبارک و تعالى که اعضاء ترا بدون امامى که صحیح را تشخیص دهد و تردید را متیقن کند وانگذاشته، این همه مخلوق را در سر گردانى و تردید و اختلاف واگذارد و براى ایشان امامى که در تردید و سرگردانى خود به او رجوع کنند قرار نداده. در صورتیکه براى اعضاء تو امامى قرار داده که حیرت و تردیدت را باو ارجاع دهى؟ او ساکت شد و بمن جوابى نداد، سپس بمن متوجه شد و گفت: تو هشام بن حکمى؟ گفتم: نه گفت: از همنشین‏هاى او هستى؟ گفتم: نه گفت: اهل کجائى؟ گفتم: اهل کوفه، گفت: تو همان هشامى. سپس مرا در آغوش گرفت و بجاى خود نشانید و خودش از آنجا بر خاست و تا من آنجا بودم سخن نگفت، حضرت صادق علیه السلام خندید و فرمود: این را کى بتو آموخت؟ عرضکردم: آنچه از شما شنیده بودم منظم کردم، فرمود بخدا سوگند این مطلب در صحف ابراهیم و موسى مى‏باشد.
4- عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَمَّنْ ذَكَرَهُ عَنْ يُونُسَ بْنِ يَعْقُوبَ قَالَ كُنْتُ عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع فَوَرَدَ عَلَيْهِ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ فَقَالَ إِنِّی رَجُلٌ صَاحِبُ كَلَامٍ وَ فِقْهٍ وَ فَرَائِضَ وَ قَدْ جِئْتُ لِمُنَاظَرَةِ أَصْحَابِكَ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع كَلَامُكَ مِنْ كَلَامِ رَسُولِ اللَّهِ ص أَوْ مِنْ عِنْدِكَ فَقَالَ مِنْ كَلَامِ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ مِنْ عِنْدِی فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع فَأَنْتَ إِذاً شَرِیكُ رَسُولِ اللَّهِ قَالَ لَا قَالَ فَسَمِعْتَ الْوَحْيَ عَنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ يُخْبِرُكَ قَالَ لَا قَالَ فَتَجِبُ طَاعَتُكَ كَمَا تَجِبُ طَاعَةُ رَسُولِ اللَّهِ ص قَالَ لَا فَالْتَفَتَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِلَيَّ فَقَالَ يَا يُونُسَ بْنَ يَعْقُوبَ هَذَا قَدْ خَصَمَ نَفْسَهُ قَبْلَ أَنْ يَتَكَلَّمَ ثُمَّ قَالَ يَا يُونُسُ لَوْ كُنْتَ تُحْسِنُ الْكَلَامَ كَلَّمْتَهُ قَالَ يُونُسُ فَيَا لَهَا مِنْ حَسْرَةٍ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنِّی سَمِعْتُكَ تَنْهَى عَنِ الْكَلَامِ وَ تَقُولُ وَيْلٌ لِأَصْحَابِ الْكَلَامِ يَقُولُونَ هَذَا يُنْقَادُ وَ هَذَا لَا يُنْقَادُ وَ هَذَا يُنْسَاقُ وَ هَذَا لَا يُنْسَاقُ وَ هَذَا نَعْقِلُهُ وَ هَذَا لَا نَعْقِلُهُ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِنَّمَا قُلْتُ فَوَيْلٌ لَهُمْ إِنْ تَرَكُوا مَا أَقُولُ وَ ذَهَبُوا إِلَى مَا يُرِیدُونَ ثُمَّ قَالَ لِی اخْرُجْ إِلَى الْبَابِ فَانْظُرْ مَنْ تَرَى مِنَ الْمُتَكَلِّمِینَ فَأَدْخِلْهُ قَالَ فَأَدْخَلْتُ حُمْرَانَ بْنَ أَعْيَنَ وَ كَانَ يُحْسِنُ الْكَلَامَ وَ أَدْخَلْتُ الْأَحْوَلَ وَ كَانَ يُحْسِنُ الْكَلَامَ وَ أَدْخَلْتُ هِشَامَ بْنَ سَالِمٍ وَ كَانَ يُحْسِنُ الْكَلَامَ وَ أَدْخَلْتُ قَيْسَ بْنَ الْمَاصِرِ وَ كَانَ عِنْدِی أَحْسَنَهُمْ كَلَاماً وَ كَانَ قَدْ تَعَلَّمَ الْكَلَامَ مِنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ع فَلَمَّا اسْتَقَرَّ بِنَا الْمَجْلِسُ وَ كَانَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع قَبْلَ الْحَجِّ يَسْتَقِرُّ أَيَّاماً فِی جَبَلٍ فِی طَرَفِ الْحَرَمِ فِی فَازَةٍ لَهُ مَضْرُوبَةٍ قَالَ فَأَخْرَجَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع رَأْسَهُ مِنْ فَازَتِهِ فَإِذَا هُوَ بِبَعِیرٍ يَخُبُّ فَقَالَ هِشَامٌ وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ قَالَ فَظَنَنَّا أَنَّ هِشَاماً رَجُلٌ مِنْ وُلْدِ عَقِیلٍ كَانَ شَدِیدَ الْمَحَبَّةِ لَهُ
قَالَ فَوَرَدَ هِشَامُ بْنُ الْحَكَمِ وَ هُوَ أَوَّلُ مَا اخْتَطَّتْ لِحْيَتُهُ وَ لَيْسَ فِینَا إِلَّا مَنْ هُوَ أَكْبَرُ سِنّاً مِنْهُ قَالَ فَوَسَّعَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع وَ قَالَ نَاصِرُنَا بِقَلْبِهِ وَ لِسَانِهِ وَ يَدِهِ ثُمَّ قَالَ يَا حُمْرَانُ كَلِّمِ الرَّجُلَ فَكَلَّمَهُ فَظَهَرَ عَلَيْهِ حُمْرَانُ ثُمَّ قَالَ يَا طَاقِيُّ كَلِّمْهُ فَكَلَّمَهُ فَظَهَرَ عَلَيْهِ الْأَحْوَلُ ثُمَّ قَالَ يَا هِشَامَ بْنَ سَالِمٍ كَلِّمْهُ فَتَعَارَفَا ثُمَّ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع لِقَيْسٍ الْمَاصِرِ كَلِّمْهُ فَكَلَّمَهُ فَأَقْبَلَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع يَضْحَكُ مِنْ كَلَامِهِمَا مِمَّا قَدْ أَصَابَ الشَّامِيَّ فَقَالَ لِلشَّامِيِّ كَلِّمْ هَذَا الْغُلَامَ يَعْنِی هِشَامَ بْنَ الْحَكَمِ فَقَالَ نَعَمْ فَقَالَ لِهِشَامٍ يَا غُلَامُ سَلْنِی فِی إِمَامَةِ هَذَا فَغَضِبَ هِشَامٌ حَتَّى ارْتَعَدَ ثُمَّ قَالَ لِلشَّامِيِّ يَا هَذَا أَ رَبُّكَ أَنْظَرُ لِخَلْقِهِ أَمْ خَلْقُهُ لِأَنْفُسِهِمْ فَقَالَ الشَّامِيُّ بَلْ رَبِّی أَنْظَرُ لِخَلْقِهِ قَالَ فَفَعَلَ بِنَظَرِهِ لَهُمْ مَا ذَا قَالَ أَقَامَ لَهُمْ حُجَّةً وَ دَلِیلًا كَيْلَا يَتَشَتَّتُوا أَوْ يَخْتَلِفُوا يَتَأَلَّفُهُمْ وَ يُقِیمُ أَوَدَهُمْ وَ يُخْبِرُهُمْ بِفَرْضِ رَبِّهِمْ قَالَ فَمَنْ هُوَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص قَالَ هِشَامٌ فَبَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ ص قَالَ الْكِتَابُ وَ السُّنَّةُ قَالَ هِشَامٌ فَهَلْ نَفَعَنَا الْيَوْمَ الْكِتَابُ وَ السُّنَّةُ فِی رَفْعِ الِاخْتِلَافِ عَنَّا قَالَ الشَّامِيُّ نَعَمْ قَالَ فَلِمَ اخْتَلَفْنَا أَنَا وَ أَنْتَ وَ صِرْتَ إِلَيْنَا مِنَ الشَّامِ فِی مُخَالَفَتِنَا إِيَّاكَ قَالَ فَسَكَتَ الشَّامِيُّ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع لِلشَّامِيِّ مَا لَكَ لَا تَتَكَلَّمُ قَالَ الشَّامِيُّ إِنْ قُلْتُ لَمْ نَخْتَلِفْ كَذَبْتُ وَ إِنْ قُلْتُ إِنَّ الْكِتَابَ وَ السُّنَّةَ يَرْفَعَانِ عَنَّا الِاخْتِلَافَ أَبْطَلْتُ لِأَنَّهُمَا يَحْتَمِلَانِ الْوُجُوهَ وَ إِنْ قُلْتُ قَدِ اخْتَلَفْنَا وَ كُلُّ وَاحِدٍ مِنَّا يَدَّعِی الْحَقَّ فَلَمْ يَنْفَعْنَا إِذَنِ الْكِتَابُ وَ السُّنَّةُ إِلَّا أَنَّ لِی عَلَيْهِ هَذِهِ الْحُجَّةَ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع سَلْهُ تَجِدْهُ مَلِيّاً فَقَالَ الشَّامِيُّ يَا هَذَا مَنْ أَنْظَرُ لِلْخَلْقِ أَ رَبُّهُمْ أَوْ أَنْفُسُهُمْ فَقَالَ هِشَامٌ رَبُّهُمْ أَنْظَرُ لَهُمْ مِنْهُمْ لِأَنْفُسِهِمْ فَقَالَ الشَّامِيُّ فَهَلْ أَقَامَ لَهُمْ مَنْ يَجْمَعُ لَهُمْ كَلِمَتَهُمْ وَ يُقِیمُ أَوَدَهُمْ وَ يُخْبِرُهُمْ بِحَقِّهِمْ مِنْ بَاطِلِهِمْ قَالَ هِشَامٌ فِی وَقْتِ رَسُولِ اللَّهِ ص أَوِ السَّاعَةِ
قَالَ الشَّامِيُّ فِی وَقْتِ رَسُولِ اللَّهِ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ السَّاعَةِ مَنْ فَقَالَ هِشَامٌ هَذَا الْقَاعِدُ الَّذِی تُشَدُّ إِلَيْهِ الرِّحَالُ وَ يُخْبِرُنَا بِأَخْبَارِ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ وِرَاثَةً عَنْ أَبٍ عَنْ جَدٍّ قَالَ الشَّامِيُّ فَكَيْفَ لِی أَنْ أَعْلَمَ ذَلِكَ قَالَ هِشَامٌ سَلْهُ عَمَّا بَدَا لَكَ قَالَ الشَّامِيُّ قَطَعْتَ عُذْرِی فَعَلَيَّ السُّؤَالُ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع يَا شَامِيُّ أُخْبِرُكَ كَيْفَ كَانَ سَفَرُكَ وَ كَيْفَ كَانَ طَرِیقُكَ كَانَ كَذَا وَ كَذَا فَأَقْبَلَ الشَّامِيُّ يَقُولُ صَدَقْتَ أَسْلَمْتُ لِلَّهِ السَّاعَةَ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع بَلْ آمَنْتَ بِاللَّهِ السَّاعَةَ إِنَّ الْإِسْلَامَ قَبْلَ الْإِیمَانِ وَ عَلَيْهِ يَتَوَارَثُونَ وَ يَتَنَاكَحُونَ وَ الْإِیمَانُ عَلَيْهِ يُثَابُونَ فَقَالَ الشَّامِيُّ صَدَقْتَ فَأَنَا السَّاعَةَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ ص وَ أَنَّكَ وَصِيُّ الْأَوْصِيَاءِ ثُمَّ الْتَفَتَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِلَى حُمْرَانَ فَقَالَ تُجْرِی الْكَلَامَ عَلَى الْأَثَرِ فَتُصِیبُ وَ الْتَفَتَ إِلَى هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ فَقَالَ تُرِیدُ الْأَثَرَ وَ لَا تَعْرِفُهُ ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَى الْأَحْوَلِ فَقَالَ قَيَّاسٌ رَوَّاغٌ تَكْسِرُ بَاطِلًا بِبَاطِلٍ إِلَّا أَنَّ بَاطِلَكَ أَظْهَرُ ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَى قَيْسٍ الْمَاصِرِ فَقَالَ تَتَكَلَّمُ وَ أَقْرَبُ مَا تَكُونُ مِنَ الْخَبَرِ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص أَبْعَدُ مَا تَكُونُ مِنْهُ تَمْزُجُ الْحَقَّ مَعَ الْبَاطِلِ وَ قَلِیلُ الْحَقِّ يَكْفِی عَنْ كَثِیرِ الْبَاطِلِ أَنْتَ وَ الْأَحْوَلُ قَفَّازَانِ حَاذِقَانِ قَالَ يُونُسُ فَظَنَنْتُ وَ اللَّهِ أَنَّهُ يَقُولُ لِهِشَامٍ قَرِیباً مِمَّا قَالَ لَهُمَا ثُمَّ قَالَ يَا هِشَامُ لَا تَكَادُ تَقَعُ تَلْوِی رِجْلَيْكَ إِذَا هَمَمْتَ بِالْأَرْضِ طِرْتَ مِثْلُكَ فَلْيُكَلِّمِ النَّاسَ فَاتَّقِ الزَّلَّةَ وَ الشَّفَاعَةُ مِنْ وَرَائِهَا إِنْ شَاءَ اللَّهُ‏
اصول کافى جلد 1 صفحه: 240 روایة: 4

ترجمه :
یونس بن یعقوب گوید: خدمت امام صادق علیه السلام بودم که مردى از اهل شام بر آنحضرت وارد شد و گفت: من علم کلام و قفه و فرائض میدانم و براى مباحثه با اصحاب شما آمده‏ام. امام صادق (ع) فرمود سخن تو از گفتار پیغمبر است یا از پیش خودت؟ گفت: از گفته پیغمبر و هم از خودم، امام فرمود: پس تو شریک پیغمبرى؟ گفت: نه: فرمود: از خداى عزوجل وحى شنیده‏اى که به تو خبر دهد؟ گفت: نه: فرمود: چنانکه اطاعت پیغمبر را واجب میدانى اطاعت خود ترا هم واجب میدانى؟ گفت: نه، حضرت بمن متوجه شد و فرمود، اى یونس پسر یعقوب! این مرد پیش از آنکه وارد بحث شود خودش را محکوم کرد (زیرا گفته خودش را حجت دانست بدون آنکه دلیلى بر حجیتش داشته باشد) سپس فرمود: اى یونس اگر علم کلام خوب مى‏دانستى با او سخن مى‏گفتى، یونس گوید: (من گفتم) واى افسوس. سپس گفتم: قربانت من شنیدم که شما از علم کلام نهى مى‏نمودى، و مى‏فرمودى واى بر اصحاب علم کلام زیرا مى‏گویند این درست مى‏آید و این درست نمى‏آید (مى‏گویند: سلمنا، لانسلم) این به نتیجه نمى‏رسد، این را مى‏فهمیم و این را نمى‏فهمیم: امام فرمود: من گفتم واى بر آنها اگر گفته مرا رها کنند و دنبال خواسته خود بروند، سپس بمن فرمود: برو بیرون و هر کس از متکلمین را دیدى بیاور، یونس گوید من حمران بن اعین و احوال و هشام بن سالم را که علم کلام خوب میدانستند آوردم و نیز قیس بن ماصر که بعقیده من در کلام بهتر از آنها بود و علم کلام را از على بن حسین علیه السلام آموخته بود آوردم: چون همگى در مجلس قرار گرفتیم، امام صادق علیه السلام سر از خیمه بیرون کرد و آن خمیه‏اى بود که در کوه کنار حرم براى حضرت میزدند که چند روز قبل از حج آنجا تشریف داشت. چشم حضرت بشترى افتاد که به دو مى‏آمد فرمود: به پروردگار کعبه که این هشام است، ما فکر مى‏کردیم مقصود حضرت هشام از فرزندان عقیل است که او را بسیار دوست میداشت، که ناگاه هشام بن حکم وارد شد و او در آغاز روئیدن موى رخسار بود و همه ما از او بزرگسالتر بودیم، امام صادق برایش جا باز کرد و فرمود: هشام با دل و زبان و دستش یاور ماست سپس فرمود: اى حمران با مرد شامى سخن بگو. او وارد بحث شد و بر شامى غلبه کرد سپس فرمود: اى طاقى تو با او سخن بگو. او هم سخن گفت و غالب شد سپس فرمود: اى هشام بن سالم تو هم گفتگو کن او با شامى برابر شد (هر دو عرق کردند) سپس امام صادق علیه السلام بقیس ماصر فرمود: تو با او سخن بگو او وارد بحث شد و حضرت از مباحثه آنها مى‏خندید زیرا مرد شامى گیر افتاده بود پس بشامى فرمود با این جوان یعنى هشام بن حکم صحبت کن، گفت حاضرم، سپس بهشام گفت: اى جوان درباره امامت این مرد از من بپرس؛ هشام (از سوء ادب او نسبت بساحت مقدس امام (ع)) خشمگین شد بطورى که میلرزید، سپس بشامى گفت: اى مرد آیا پروردگارت بمخلوق خیر اندیش‏تر است یا مخلوق بخودشان، گفت بلکه پروردگار نسبت به مخلوقش خیراندیش‏تر است، هشام در مقام خیراندیشى براى مردم چه کرده است؟ شامى براى ایشان حجت و دلیلى بپا داشته تا متفرق و مختلف نشوند و او ایشان را با هم الف دهد و ناهمواریهاشانرا هموار سازد و ایشان را از قانون پروردگارشان آگاه سازدهشام - او کیست؟ شامى رسول خدا (ص) است. هشام بعد از رسولخدا (ص) کیست؟ شامى قرآن و سنت است. هشام قرآن و سنت براى رفع اختلاف امروز ما سودمند است؟ شامى آرى . هشام پس چرا من و تو اختلاف کردیم و براى مخالفتى که با تو داریم از شام باینجا آمدى! شامى خاموش ماند، امام صادق علیه السلام باو گفت چرا سخن نمیگوئى، شامى گفت: اگر بگویم قرآن و سنت از ما رفع اختلاف مى‏کنند باطل گفته‏اند زیرا عبارات کتاب و سنت معانى مختلفى را متحمل است (چند جور معنى مى‏شود) و اگر بگویم اختلاف داریم و هر یک از ما مدعى حق مى‏باشیم، قرآن و سنت بما سودى ندهند (زیرا که هر کدام از ما آن را به نفع خویش توجیه مى‏کنیم) ولى همین استدلال بر له من و علیه هشام است، حضرت فرمود: از او بپرس تا بفهمى که سرشار است، شامى اى مرد: کى بمخلوق خیر اندیش‏تر است: پروردگارشان یا خودشان! هشام پروردگارشان از خودشان خیراندیش‏تر است. شامى آیا پرودگار شخصى را بپا داشته که ایشان را متحد کند و ناهمواریشان هموار سازد و حق و باطل را بایشان باز گوید؟ هشام در زمان رسولخدا (ص) یا امروز؟ شامى در زمان رسولخدا (ص) که خود آنحضرت بود، امروز کیست؟ هشام همین شخصى که بر مسند نشسته (اشاره بامام صادق علیه السلام کرد) و از اطراف جهان سویش رهسپار گردند. بمیراث علمى که از پدارنش دست بدست گرفته خبرهاى آسمان و زمین را براى ما باز گوید: شامى من چگونه مى‏توانم این را بفهمم؟ هشام هر چه خواهى از او بپرس شامى عذرى برایم باقى بگذاشتى، بر من است که بپرسم امام صادق علیه السلام فرمود: اى شامى! مى‏خواهى گزارش سفر و راهت را بخودت بدهم؟ چنین بود و چنان بود، شامى با سرور و خوشحالى مى‏گفت: راست گفتى، اکنون بخدا اسلام آوردم، امام صادق علیه السلام فرمود نه، بلکه اکنون بخدا ایمان آوردى، اسلام پیش از ایمان است، بوسیله اسلام از یکدیگر ارث برند و ازدواج کنند و بوسیله ایمان ثواب برند (تو که قبلاً بخدا و پیغمبر ایمان داشتى مسلمانى بودى که ثواب عبادت نداشتى و اکنون که مرا بامامت شناختى خدا بر عباداتت هم بتو ثواب خواهد داد) شامى عرضکرد: درست فرمودى، گواهى دهم که شایسته عبادتى جز خدا نیست و محمد (ص) رسول خداست و تو جانشین اوصیاء هستى، سپس امام صادق علیه السلام رو بحمران کرد و فرمود: تو سخنت را دنبال حدیث مى‏برى (مربوط سخن میگوئى) و بحق میرسى و بهشام بن سالم متوجه شد و فرمود: در پى حدیث مى‏گردى ولى تشخیص نمى‏دهى (مى‏خواهى مربوط سخن بگوئى ولى نمى‏توانى) و متوجه احوال شد و فرمود: بسیار قیاس میکنى از موضوع خارج مى‏شوى مطلب باطل را بباطلى رد مى‏کنى و باطل تو روشنتر است. سپس متوجه قیس ماصر شد و فرمود: تو چنان سخن میگوئى که هر چه خواهى بحدیث پیغمبر (ص) باشد دورتر شود حق را باطل مى‏آمیزى با آنکه حق اندک از باطل بسیار بى‏نیاز مى‏کند: تو و احوال از شاخه‏اى به شاخه‏اى مى‏پرید و با مهارتید. یونس گوید بخدا که من فکر میکردم نسبت بهشام هم نزدیک به آنچه در باره آندو نفر فرمود، مى‏فرماید ولى فرمود: اى هشام تو بهر دو پا بزمین نمى‏خورى (بطورى که هیچگونه جوابى برایت نباشد) تا خواهى بزمین برسى پرواز میکنى (بمحض اینکه نشانه مغلوبیت هویدا گردد خودت را نجات
مى‏دهى) مانند توئى باید با مردم سخن گوید. خود را از لغزش نگهدار، شفاعت ما دنبالش مى‏آید انساءالله.
5- عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ أَبَانٍ قَالَ أَخْبَرَنِی الْأَحْوَلُ أَنَّ زَيْدَ بْنَ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ع بَعَثَ إِلَيْهِ وَ هُوَ مُسْتَخْفٍ قَالَ فَأَتَيْتُهُ فَقَالَ لِی يَا أَبَا جَعْفَرٍ مَا تَقُولُ إِنْ طَرَقَكَ طَارِقٌ مِنَّا أَ تَخْرُجُ مَعَهُ قَالَ فَقُلْتُ لَهُ إِنْ كَانَ أَبَاكَ أَوْ أَخَاكَ خَرَجْتُ مَعَهُ قَالَ فَقَالَ لِی فَأَنَا أُرِیدُ أَنْ أَخْرُجَ أُجَاهِدُ هَؤُلَاءِ الْقَوْمَ فَاخْرُجْ مَعِی قَالَ قُلْتُ لَا مَا أَفْعَلُ جُعِلْتُ فِدَاكَ قَالَ فَقَالَ لِی أَ تَرْغَبُ بِنَفْسِكَ عَنِّی قَالَ قُلْتُ لَهُ إِنَّمَا هِيَ نَفْسٌ وَاحِدَةٌ فَإِنْ كَانَ لِلَّهِ فِی الْأَرْضِ حُجَّةٌ فَالْمُتَخَلِّفُ عَنْكَ نَاجٍ وَ الْخَارِجُ مَعَكَ هَالِكٌ وَ إِنْ لَا تَكُنْ لِلَّهِ حُجَّةٌ فِی الْأَرْضِ فَالْمُتَخَلِّفُ عَنْكَ وَ الْخَارِجُ مَعَكَ سَوَاءٌ قَالَ فَقَالَ لِی يَا أَبَا جَعْفَرٍ كُنْتُ أَجْلِسُ مَعَ أَبِی عَلَى الْخِوَانِ فَيُلْقِمُنِی الْبَضْعَةَ السَّمِینَةَ وَ يُبَرِّدُ لِيَ اللُّقْمَةَ الْحَارَّةَ حَتَّى تَبْرُدَ شَفَقَةً عَلَيَّ وَ لَمْ يُشْفِقْ عَلَيَّ مِنْ حَرِّ النَّارِ إِذاً أَخْبَرَكَ بِالدِّینِ وَ لَمْ يُخْبِرْنِی بِهِ فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ مِنْ شَفَقَتِهِ عَلَيْكَ مِنْ حَرِّ النَّارِ لَمْ يُخْبِرْكَ خَافَ عَلَيْكَ أَنْ لَا تَقْبَلَهُ فَتَدْخُلَ النَّارَ وَ أَخْبَرَنِی أَنَا فَإِنْ قَبِلْتُ نَجَوْتُ وَ إِنْ لَمْ أَقْبَلْ لَمْ يُبَالِ أَنْ أَدْخُلَ النَّارَ ثُمَّ قُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ أَنْتُمْ أَفْضَلُ أَمِ الْأَنْبِيَاءُ قَالَ بَلِ الْأَنْبِيَاءُ قُلْتُ يَقُولُ يَعْقُوبُ لِيُوسُفَ يَا بُنَيَّ لَا تَقْصُصْ رُؤْيَاكَ عَلَى إِخْوَتِكَ فَيَكِیدُوا لَكَ كَيْداً لِمَ لَمْ يُخْبِرْهُمْ حَتَّى كَانُوا لَا يَكِیدُونَهُ وَ لَكِنْ كَتَمَهُمْ ذَلِكَ فَكَذَا أَبُوكَ كَتَمَكَ لِأَنَّهُ خَافَ عَلَيْكَ قَالَ فَقَالَ أَمَا وَ اللَّهِ لَئِنْ قُلْتَ ذَلِكَ لَقَدْ حَدَّثَنِی صَاحِبُكَ بِالْمَدِینَةِ أَنِّی أُقْتَلُ وَ أُصْلَبُ بِالْكُنَاسَةِ وَ إِنَّ عِنْدَهُ لَصَحِیفَةً فِیهَا قَتْلِی وَ صَلْبِی فَحَجَجْتُ فَحَدَّثْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع بِمَقَالَةِ زَيْدٍ وَ مَا قُلْتُ لَهُ فَقَالَ لِی أَخَذْتَهُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ وَ عَنْ يَمِینِهِ وَ عَنْ شِمَالِهِ وَ مِنْ فَوْقِ رَأْسِهِ وَ مِنْ تَحْتِ قَدَمَيْهِ وَ لَمْ تَتْرُكْ لَهُ مَسْلَکاً يَسْلُكُهُ‏
اصول کافى جلد 1 صفحه: 244 روایة: 5

ترجمه :
احول گوید: زید بن على بن حسین علیهما السلام زمانیکه متوارى و پنهان بود مرا خواست، نزدش رفتم، بمن گفت اى ابا جعفر اگر از ما خانواده کسى نزد تو آید (و ترا بیارى طلبد) چه جواب مى‏دهى، با او بجبهه جنگ مى‏روى؟ باو گفتم: اگر پدرت یا برادرت مرا بخواهند مى‏روم، زید گفت من مى‏خواهم به جنگ این قوم (بنى امیه) بروم با من بیا، گفتم: نه قربانت گردم. بمن گفت: جان خودت را بر من ترجیح مى‏دهى؟! گفتم من یک نفرم (یک جان بیش ندارم) اگر در روى زمینى امامى جز تو باشد، هر کس از تو کناره گیرد نجات یافته و هر کس با تو آید هلاک گشته و اگر براى خدا امامى روى زمین نباشد، کسى که از تو کناره کند با آنکه همراهیت کند برابرست، بمن گفت: اى اباجعفر من با پدرم سر یک سفره مى‏نشستم، او پاره گوشت چرب را برایم لقمه مى‏کرد و لقمه داغ را براى دلسوزى به من سرد مى‏کرد، او از گرمى آتش دوزخ به من دلسوزى نکرده است؟ از روش دیندارى بتو خبر داده و بمن خبر نداده است؟!! عرض کردم قربانت گردم، چون از آتش دوزخ بتو دلسوزى کرده خبرت نداده است، زیرا مى‏ترسید که تو نپذیرى و از آن جهت بدوزخ روى ولى به من خبر داده که اگر بپذیرم نجات یابم و اگر نپذیرم از دوزخ رفتم من باکى بر او نباشد (زیرا هر چه باشم فرزند او نیستم پس به من فرموده با بنى امیه نجنگ ولى تو نفرمود) سپس به او گفتم: قربانت گردم، شما بهترید یا پیغمبران؟ فرمود: پیغمبران گفتم: یوسف به یعقوب مى‏گوید (((داستان خوابت را ببرادرانت مگو، مبادا برایت نیرنگى بریزند))) او خوابش را نگفت و پنهان داشت که برایش نیرنگى نریزند، همچنین پدر تو مطلب را از پنهان کرد زیرا بر تو بیم داشت، زید فرمود: اکنون که چنین گوئى بدانکه مولایت در مدینه بمن خبر داد که: من کشته مى‏شوم و در کناسه کوفه بدار روم و خبر داد که کتابى نزد اوست که کشتن و بدار رفتن من در آن نوشته است، احوال گوید من به حج رفتم و گفتگوى خودم را با زید به حضرت صادق عرض کردم، فرمود: تو که راه پیش و پس و راست و چپ و زبر را بر او بستى و نگذاشتى براهى قدم بر دارد (هر چه گفت جوابش رادادى).
توضیح موضوع قیام و نهضت جناب زیدبن على بن الحسین علیه السلام و منظور و هدف او از آن نهضت در کتب تاریخ حدیث و تحقیق است. از روایاتى استفاده مى‏شود که قیام او براى سرنگون ساختن خلاف جابرانه و غاصبانه بنى امیه و نصب امام بحق بوده است، از روایات دیگرى هم جور دیگر استفاده مى‏شود چنانکه این روایت هم دو پهلو است. از اینها گذشته مناسب این روایت با عنوان باب که (((الاضطرار الى الحجة))) است براى ما معلوم نشد.

جمعه بیست و نهم آذر ۱۳۹۸ .::. 12:7 .::. .::.
درباره ما
برچسب‌ها وب
طراح قالب
ثامن تـــم